·•● ظِرآفـتِـ בُפֿـترآنہ ●•·
...ظریفـ نویـس ظریف تریـטּ دخترآטּ ...
نويسندگان
لینک دوستان
لینک های ویژه

 

  

  

 برای مشاهده برترین کاربران در·•● ظِرآفـتِـ בُפֿـترآنـہ ●•· اینجا کلیک کنید

[ تـآ یهـ مُـدَت کـوتـآهــی تعطیــل :) ]

برای ورود به ·•● ظِرآفـتِـ בُפֿـترآنـہ ●•· از آدرس http://all-girls.ir استفاده کنید

 

ララサン リク ありがとう(≧∇≦) のデコメ絵文字 دوستان عزیز لطفا با فونت سایز سه پست ارسال کنید

ララサン リク ありがとう(≧∇≦) のデコメ絵文字 برای خوندن مطالب قبلی وب میتونید از صفحه بندی پایین وب استفاده کنید

ララサン リク ありがとう(≧∇≦) のデコメ絵文字 نویسنده های عزیز لطفا روزانه حداکثر سه پست ارسال کنید 

 


برچسب‌ها: دخترانه, ظرافت دخترانه, دختران ایرانی, دختر, ظرافت
[ شنبه هفدهم مرداد 1394 ] [ 12:27 ] [ حـَבیث (مدیـر وب) ]
http://www.hammihan.com/users/status/thumbs/thumb_HM-2013519995884886491395406466.0841.jpg

[ چهارشنبه هشتم بهمن 1393 ] [ 14:45 ] [ هـآنـآ دُختـــ ]
ﻏﺮﻭﺭﺕ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻩ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ؟؟؟ ...

ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ !

ﺟﻮﺍﺑﻤﻮ ﻧﻤﯿﺪﯼ؟؟؟ ...

ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ !

ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﯼ؟؟؟ ...

ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ !

ﻣﺤﻠﻢ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﯼ؟؟؟ ...

ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ !

ﺩﺳﺘﺎﺗﻮ ﺑﻢ ﻧﻤﯿﺪﯼ؟؟؟ ...

ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ !

ﻣﯿﺮﺳﻪ ﺍﻭﻧﺮﻭﺯﯼ ﮐﻪ

ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ !

ﺗﻠﻔﻦ ﻭ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﯼ ...

ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﯽ ...

ﺑﻮﻕ .

ﺑﻮﻕ ..

ﺑﻮﻕ ...

ﺑﺮﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻡ!

ﻋﺼﺒﯽ ﻣﯿﺸﯽ

ﻓﻮﺵ ﻣﯿﺪﯼ

ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﮕﯽ ..

ﮐﻼﺱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ !

ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ

ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﯽ ...

ﺑﻮﻕ

. ﺑﻮﻕ ..

ﺑﻮﻕ ...

ﺑﺮﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻡ!

ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﮕﯽ ...

ﻏﻠﻂ ﺑﮑﻨﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺶ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻢ!

ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ..

ﺭﺩ ﻣﯿﺸﯽ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﯼ ﮐﻮﭼﻤﻮﻥ

ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ علامیه ﯾﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻭ

ﺯﺩﻥ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ !

ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺴﻮﺯﻩ !

ﻣﯿﮕﯽ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ! ﺟﻮﻭﻥ ﺑﻮﺩﻩ ..

ﻣﯿﺎﯼ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ ...

ﻣﯿﮕﯽ ..

ﭼﻘﺪ 

ﺁﺷﻨﺎ ﻣﯿﺰﻧﻪ !

ﻣﯿﺎﯼ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ ...

ﺋﻪ !!

ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻨﻢ ...!

ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ! ؟ ...

ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ !

ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺟﻠﻮ ﭘﺎﺕ

ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻢ!

ﺁﺧﻪ ﺯﯾﺮ ﺧﺎﮐﻢ !

ﺩﯾﺪﯼ ﺁﺧﺮ ﺧﺮﺍﺑﺖ ﺷﺪﻡ؟

ﺩﯾﺪﯼ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﻡ ﺧﺎﮎ ﺷﺪ؟ ...

ﻋﺸﻘﻢ ...!

ﭼﻪ ﻗﺪ

ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺷﺪﯼ !

ﭼﻪ ﻣﺸﮑﯽ ﺑﺖ ﻣﯿﺎﺩ !

ﮐﺎﺵ ﺯﻭﺩﺗﺮ

ﻣﯿﻤﺮﺩﻡ ...!

ﺋﻪ !

ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻦ ﺩﯾﮕﻪ !

ﯾﺎﺩﺗﻪ ﺭﻭﺯ ﺭﻓﺘﻨﺖ؟

ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ...

ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ...

ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﻧﺮﻭ ...

ﺭﻭﺯﺍﯼ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﯽ؟

ﯾﺎﺩﺗﻪ؟

ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ

ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ

ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ ?...

ﺁﺧﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻦ!

ﺁﺧﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ

ﺍﺷﮑﺎﺗﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ!

ﺁﺧﻪ ﺯﯾﺮ

ﺧﺎﮐﻢ !

ﺁﺧﻪ

ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ

ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻢ!

ﭼﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﺸﻨﻮﻡ !!

ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ

ﻣﯿﮑﻨﯽ

ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ؟؟؟ ...

ﻋﺸﻘﻢ ...! ﺁﺭﻭﻡ

ﺑﺎﺵ ...

ﻏﺮﻭﺭﺕ !

ﻧﺬﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ

ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ ...

 

[ چهارشنبه هشتم بهمن 1393 ] [ 14:43 ] [ رآفآئلآ ]

゜*パステル*゜ のデコメ絵文字 منتظر فردای خیالی مباش゜*パステル*゜ のデコメ絵文字

سهمت رااز شادی زندگی همین امروز بگیر *

فかわいい のデコメ絵文字فراموش نکن مقصد  درانتهای مسیر  نیست *かわいい のデコメ絵文字

مقصدلذت بردن از قدم هاییست که برمیداریم*ハート デコメ絵文字

چای ات رابنوش!(タイトルなし) のデコメ絵文字

نシンプル のデコメ絵文字نگران فردامباش ازگندم زار من وتو مشتی کاه می ماند برای بادهــــــــــا اほし 星 可愛い シンプル のデコメ絵文字

 

 

برلیآن

[ چهارشنبه هشتم بهمن 1393 ] [ 14:41 ] [ برلیآن ]
پسره ﺗﻮ ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮎ ﭘﺴﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ :


ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﻌﻨﯽ I don't know


ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ؟؟
.
.
.
.
.
.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ﺑﻌﺪ دختره ﻧﻈﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪ : ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ...


پسره ﻫﻢ ﺗﻮ ﺟﻮﺍﺑﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ :


ﺗﻮ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ ﮔ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﻧﻈﺮ ﻣﯿﺬﺍﺭﯼ :|


ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ پسره ﺩﯾﮕﻪ ... !!


پسر ﺑﻮﺩﻥ ﺟﺮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺴﺖ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺗﺮﺑﺎﺷﯿﻢ

[ چهارشنبه هشتم بهمن 1393 ] [ 9:35 ] [ ریحـآنهـ** ]

[ سه شنبه هفتم بهمن 1393 ] [ 23:21 ] [ جَمیـلهـ ]

ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯿﻪ ،


ﻫﺮﭼﯽ ﺑﻪ ﺍﻭﺍﺧﺮ رمضان ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯿﺸﯿﻢ

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.
ﺍﺯ ﺍﻭﺍﯾﻞ رمضان ﺩﻭﺭﺗﺮ ﻣﯿﺸﯿﻢ!!!!

[ سه شنبه هفتم بهمن 1393 ] [ 19:55 ] [ ریحـآنهـ** ]

یه سوال چند وقته ذهن منو مشغول کرده :

 

چرا شلوار سفید میپوشی ,خاکی كه میشه رنگش سیاهه؟

 

ولی وقتی شلوار مشکی میپوشی خاکی میشه رنگش سفیده؟...

تورو خدا پوکیدم بگید

[ سه شنبه هفتم بهمن 1393 ] [ 19:53 ] [ ریحـآنهـ** ]

ﺧﺪﺍﯾــﺎ
ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﮐﺜﯿـــــــــﻒ
.

.

.

.

.

.

.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
ﺍﯾﻦ ﻗﯿﺎﻓﻪ ی ﺟــــﺬﺍﺏ ﭼـــﯽ ﺑﻮﺩ به ﻣﺎ ﺩﺍﺩﯼ ... ! ؟

 

[ سه شنبه هفتم بهمن 1393 ] [ 19:50 ] [ ریحـآنهـ** ]

به دختره ﻣﯿﮕم ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻨﻘﺪ


ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻱ.


.


.


.

.

.


میگه: ﺧﻮ ﻻﻣﺼﺐ ﺍﮔﻪ


ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺗﻮ ﺑﻴﺎ ﻣﻨﻮ ﺑﮕﻴﺮ


جدای از اینکه کاملا قانع شدم فهمیدم کمبود شوهر موج می زنه!!!

[ سه شنبه هفتم بهمن 1393 ] [ 19:48 ] [ ریحـآنهـ** ]

مورد داشتیم پسره تو مدرسه انضباط تجدید اورده....
.
.
.
بعد تو شهریور اومده ساکت نشسته قبول شده!!!

خخخخخخخ

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 21:21 ] [ مـَریـم ]

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 19:8 ] [ آیـدآ ]
حالا من ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﺑﻐﻞ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ؛ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﻣﺤﮑﻢ

ﺑﻐﻠﺶ ﮐﻨﯽ ﮐﯿﻪ ????

ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯽ ﯼ ﻋﺪﺩ ﺍﺯ 1 ﺗﺎ 25 ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻦ ﻭ ﺑﻌﺪ

ﻋﺪﺩ ﺗﻮ قسمت کامنتا ﺃﻋﻼﻡ ﻛﻦ :

.

.

.

.

.

.

.

.

 

.

.

.

.

.

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

۱- ﺩﻭﺳﺘﺖ

-2 ﻋﺸﻖ ﺍﻭﻟﺖ

-3 ﺑﻘﺎﻝ ﺳﺮﻣﺤﻞ

-4 ﻣﻦ

-5 ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮﯾﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ

-6 ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺯﺍﺩﺕ

-7 ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﯽ ﺩﻧﺪﻭﻥ

-8 ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ

-9 ﻋﺸﻖ ﮔﻤﺸﺪﺕ

-10 ﺑﺎﻟﺸﺖ

-11 ﻋﻤﻪ ﻣﺤﺘﺮﻣﻪ

-12 ﻣﺎﺩﺭ

-13 ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻮﮔﻮ ﭼﺎﻭﺯ

-14 ﻫﯿﭽﮑﺲ

-15 ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ

-16 ﻋﺸﻘﺖ

-17 ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻭﺍﺭﺩﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺷﺪ

_18 ﻋﻤﻪ ﻧﻔﺮ ﻗﺒﻠﯽ

_19 ﻋﻤﻪ ﻧﻔﺮ ﺑﻌﺪﯼ

_20 ﻫﻤﺴﺮﺕ

_21 ﮐﺮﯾﺴﺘﯿﻦ ﺭﻭﻧﺎﻟﺪﻭ

_22 ﺯﯾﻨﺎﻟﺪﯾﻦ ﺯﯾﺪﺍﻥ

_23 ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻫﺮ

_24 ﺧﻮﺍﻫﺮﺷﻮﻫﺮ

مال من :بقال سر محل

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 18:52 ] [ فـآطمه بـآنو* ]
خب الان داشت یکم تو نودوهشتیا ول میچرخیدم که دیدم نموضوعی به نام تهران مازراتی نوشته و از اون جایی که این آهنگ و زیاد گوش میکنم کنجکاو شدم و چون داستان خیلی قشنگی بود گفتم برای شما هم بزارم.

اسم نویسنده:سونیا.ز

آدرس سایت:http://www.forum.98ia.com/t1349966.html

اینم از داستان:

تو تهرانی که شده مُده تازه لاتیو پُره مازراتی

بگو واسه تو چی مونده
همه چی قرو قاطی
بادکنکی که با آدامسم درست کرده بودمو ترکوندم و کَپ مشکیمو که روی شالم بود پایین تر کشیدم..
صدای بوق ممتد ماشین ها تو عصر تهران دلنشین بود.. آره برای من و پدربزرگم که زندگیمونو تو سکوت میگذرونیم دلنشین بود.. من عاشق این شلوغی ها بودم.. چون زندگیم تو این شلوغی ها میگذره... این شلوغی ها که همه جور آدمی پیدا میشه!
چی بگم وقتی اون عمل بنّائه
الکلی تا اونکه عملِ قلب داره
نمیشه دید فرق قشرارو
برقه چشمارو...
کتونیای آل استارم سنگی رو نشونه گرفت و شوت کرد.. و توی دروازه.. دروازه ی طعمه های من زیر ماشین ها بود... سنگ هم طبق قانون زندگیم به زیر ماشین پرت شد... لبمو کج کردم و به راهم ادامه دادم... با آهنگ همخونی میکردم.. به تیکه های جنس مخالف هم گوش نمیکردم.. توجه نمیکردم چون مهم نبودن! چون طعمه ی من نبودن.. مهم برای من پول بود... مهم زندگیم بود! مهم کارم بود! مهم امشب بود! با یادآوری اس ام اس دوستم خندیدم! بد چیزی هم نبود! خندیدم.. خنده ای که تعجب خیلی ها رو به سمتم جلب میکرد.. من از این جلب توجه هم بیزار بودم!
آهنگ تموم شده بود و دوباره شروع شده بود... شروعی که برام لذت داشت! لذتی که نمیخواستم تموم شه!
نه نه نه نه نه نه نه نه.. فردا رو نمیخوام
واسه فردا این همه راه رو نمیام
امشبو یه وری ، هر چی بشه میگم عشقم
C’est La Vie..
نیستیم سیندرلا
انقد میمونیم بیرون تا چین بره لا
پوستمون گود بشه همه زیر چشا...
همراه با خوندن آهنگی که تو هدفون سفیدم پخش میشد راه میرفتم.. انقد راه رفتم تا رسیدم ونک! خسته شده بودم... پاهام خسته شده بود.. کتونیام خسته شده بودن... کمرم از سنگینی کوله ام خسته شده بود.. مثل این مردم که از زندگی خسته شدن! مثل تهران که از تهران بودنش خسته شده! از آدمایی که تکلیفشون با خودشون مشخص نیست! بعضی ها از روی سادگی و بعضی ها از روی پست بودن!
ساندویچ تو کوله ام هم از خورده نشدن خسته شده بود! کُلِ من خسته شده بود.. از این خیابون از این شهر از این زندگی!...آهنگ تموم میشد و دوباره پخش میشد.. کیفم سنگینی میکرد.. یه سنگینی خوب! سنگینی کیف پول.. از خود پول.. شاید هم از...بی توجه به افراد و بی توجه به افت کلاسم روی جدول نشستم و ساندویچمو دراوردم و مشغول شدم... با پاهام ریتم گرفته بودم .به راه رفتن شهروندا نگاه میکردم.. تو دلشون چی میگذشت؟ تو دل اینایی که با اون قیافه های مضخرف پشت چه ماشینایی نشستن چی میگذشت؟ تو دل این دخترای عملی و زشتِ کوهِ ادعا چی میگذشت؟ پیش خودشون چه فکری میکردن؟ یکیشون میگه خوبه شوهرم گوسفندامونو فروخت اومدیم ماشین خریدیم! یکی نیس بگه اخه بدبخت تو هنوز شلوارت از زیر دامنت میزنه بیرون! این همه افه نیا! اونیکی حتما میگه چون امروز موهامو این طوری بافتم و یه گوشه رو خالی کردم اون پسره که بوتیک داره حتما شماره میده! اون یکی قرتیه هم میگه من خودمو واسه دل خودم درست میکنم نه پسرا! بعد تا قیافه یه استایل شیک رو میبینه شالشو میکشه عقب تر...!
دیگه شده مسخره برام
اینجا بس کمه سواد
از تفریح گذشته مصرف ِ مواد
تهران شیک و پیک بود دیگه شیک نی
رستوران بود و شده پیکنیک
تهران کارتونی بود ولی گرگه بردش خوردش میگ میگ
هدفونم سر خورد و روی گردنم افتاد..یه ماشین جلوی دیدمو گرفته بود.. همون آهنگی که گوش میکردم از ماشین اون هم پخش میشد... ته ساندویچمو تو سطل آشغال انداختم و مانتومو درست کردم.. جلوتر رفتم... حتما با من بود! شیشه پایین کشیده شد ... نچ!این از اون گره گوری ها نیس!
دیگه دیگه رینگِ بکس شد
چش نذاشته میان میگن سوک سوک
دافاش خشننو زاخاراش فشنن!
…اووف مازراتیته-
-بپر بالا دیگه
نشستم داخل و در رو کوبیدم! عصبی شد ولی هیچی نگفت! همه ی احتمال ها رو حتما حساب کرده بود که چیزی نمیگفت!
خب...-
منتظر حرفی حدیثی بود! ولی من حوصله نداشتم!:مگه نمیخوای منو برسونی؟ خو برو..
-کجا؟
یه آدامس جدید تو دهنم گذاشتم و گفتم: به مقصد!
مثل اینکه خوشش اومده بود!:مقصدشو خودم تعیین کنم؟
-yes!
جوابم مثبت بود! اما مقصد اصلی رو من تعیین میکنم!
تو تهرانی که شده مُده تازه لاتیو پُره مازراتی
بگو واسه تو چی مونده
همه معاملاتی...
-چند خریدی؟
با افتخار وصف نشدنی گفت: گرون!
گوشیم زنگ خورد.. صدای ضبط به قول خودش گرونشو کم کردم...
-جونم؟
-پریا.. بابایی کی میای پس؟
به به بابابزرگ جون جونم.. تا دو سه ساعت دیگه میام! خبرای خوب خوب دارم واست!
پس من بخوابم بلند شم اومدی دیگه!-
-بله فرمانده! کاری باری امری خریدی فرمایشی؟
نه نوه ی گلم مواظب خودت باش...-
-چشم بابابزرگ خوشگلم...بابای
-بای!!!
گوشی رو قطع کردم و زدم زیر خنده!
-چی شد؟
بالاخره یاد گرفت!-
صدای مراقب باش من تو صدای بوق این بچه قرتی و مزدایی که از جلو پیچید گم شد...
وقتی از اون صحنه هولناک رد شدیم گفت: آدامست حواسمو پرت میکنه!
-دوست داری؟
و همزمان بادکنکی جدید درست کردم...
خیلی!-
ترکوندمش و گفتم: تو کیفم هس.. میتونی امتحانش کنی! و دوباره غش غش خندیدم... عاشق این جور وقتام.. این جور وقتا پر از شادیه! شادی که حتی این پسر امتحانش نکرده! پنجره رو پایین کشیدم و با خودم خوندم...
آدما تهران شدن حزب باد
بد جوری دنبال وززهان
شروع کردم به سرفه کردن.. به یه سوپر مارکت رسیده بودیم! سریع جلوتر از سوپر نگه داشت و با کف دستش کمرو میزد.. قرصمو از تو جیبم دراوردم و با صدای خش دار گفتم: آب میخوام.. آب میخوام..
سریع از ماشین پیاده شد و رفت سمت مغازه تا آب بخره... آدامسمو از پنجره بیرون انداختم و پشت فرمون نشستم ..بعد از دقیقه ای در شاگرد رو باز کرد.. ولی با دیدن جای خالیم تعجب کرد.
من اینجام! بشین!-
-گمشو از ماشین پایین! از تیپت هم معلوم بود چی هستی!
سنگینی اصلی کیفم رو بیرون کشیدم.. همون هفت تیری که کیفمو سنگین تر کرده بود!
گفتم بشین!-
بی هیچ حرفی نشست..
-چقدر میخوای دختر؟؟
-من دختر نیستم ماشین حسابم!
دلم خواست اذیتش کنم!
-اه! مسخره بازی در نیار!
ماشینتو!-
و خندیدم!از ته دل به قیافه مظلوم شده ی پسر خندیدم! چقدر این بدبخت و ساده بود! خوب طعمه ای بود!
و باز یاد اون اس ام اس...
میگن به هر چی بخندی سرت میاد!
خخخ پووووول! هههه پول!!
پوووووووول!!!!!! یوها هاهاها... هوهوهوووو پوووووووووول!!!!!!!!!!!
میخندیدم...به پول این پسر میخندیدم!!!!! من به خود این پسر هم میخندیدم!
-بسه!
خنده ام رو کمرنگ تر کردم.. انقدر کمرنگ که محو شد.. کاش امثال این آدم هم کم کم از دید همه ی مردم عادی محو شن تا حسرت نخورن! کاش میتونستم رابین هود باشم.. اما این ماشین برای مردمم کم بود! فقط گوشه ای رو پر میکرد! اما من به همون گوشه هم اکتفا میکنم!
کیف.. موبایل.. ساعت گرون! اگه داری بده ببینم!-
یک عدد ساعت! و کیف پول چرمشو بهم تقدیم کرد! ولی امشب کرمم گرفته بود! باید تا جایی که میتونم بتیغم! دوست دارم امشب یکم اذیتش کنم!با این که از شرکت برگشته بودم و خسته بودم! با این که امروز به یکی از پرونده هام گیر داده بودن که کامل نیس! ولی باید میتیغیدم!!
اگه دنیا اینه
بذار دنیا بازی باشه
اگه اوضاع اینه
بذار دوزا پایین باشه
هر جایی بریم
هر کاری کنیم
بازم اینجاییم
صدای پخش رو کم کردم و گفتم:پیاده شو..!
-تو باید پیاده شی خانوم خانوما!
هفت تیر رو روی گردنش کشیدم و گفتم: پیاده نمیشی نه؟
از ماشین پیاده شد و گفت: به درک...برو به جهنم.. انقد دارم که میتونم یکی دیگه بخرم! برو بدبخت! برو به زندگیت برس... برو گدا گشنه.. برو عقده ای!
اینور اونور فراره
این شهر دیگه موندن نداره
یه موقعی معیار خوبو ساده بود
تحصیلات خونواده بود
قبله این که پولو مایه بود..!
با سرعت زیاد روندم.. این جا خلوت بود.. انقدر تو خیابونا روندم تا خستگی یک هفته کاری و مهندسیم از تنم دراومد..
ولی بازم من
تهران میرم با لبِ خندون
یه دست به فرمون
یه خط به دندون
چون ، اینجا همه گروه گروهن..
انقد روندم تا اینکه دلم برای بچه هام تنگ شد.. ماشین رو پارک کردم و پولارو شمردم.. وسوسه شدم... این پولا میتونست خیلی خوب باشه! ولی گفتم این پولا شاید برای من حروم باشه ولی برای بچه هام حلاله! حلاله چون میتونن با خیال راحت آمپولاشونو بخرن و دردشونو کم کنن...پس باید حلال باشه.. آره.. اون با رضایت خودش این آت و آشغلارو داد... به سمت دفتر رفتم.. دفتری که پشت دیوراراش یه حیاط بود برای بچه هام! بچه هام نبودن ولی مثل بچه هام که بودن!
پول ها رو تحویل دادم به امور خیریه! گوشی و ساعت و سوییچ ماشین طرف رو هم تو ماشین گذاشتم.. زنگ زدم به شماره اش! شماره ای که از روی کارتش برداشتم...!
-گمشو بیا ماشین و وسایلاتو بردار... فقط پولارو برداشتم!
-پشت سرتم!
با بهت نگاش کردم... به سر در دفتر نگاه کرد.....
-خب از اول میگفتی!
-خواستم اذیتت کنم!
-میشه از این به بعد...از این کارا نکنی؟
دلش برام سوخت؟آره خب..اینم انسانه!خندیدم و گفتم:من که خواستم اذیتت کنم!تو این دفتر من برای خودم کسی هستم! اگه راضی نبودی پولتو پس میدادم... انقد حقوق دارم که بتونم ماهیانه دواهای یه هفته سه نفر رو بخرم! این کار هم برام تفریح بود! اصلا من با این کارم حال میکنم! اصلا می ارزه به مهندس بودنم و کارم تو یه شرکت خوب!!
پول تاکسی که باهاش اومده بود رو حساب کرد..عه پسره ی پررو! این پولاش رو کجا قایم کرده بود؟ من سریع گفتم: آقا ولیعصر میری؟ به حساب آقا؟
پسر نچی گفت و پول تاکسی منو هم حساب کرد...دو هفته دیگه که حقوقمو گرفتم پولشو میندازم صندوق صدقات!
مازراتی هیچوقت گرگ نمیشه.. این آدمان که گرگ میشن...آره... گرگ های این شهر هم همیشه بد نیستن! یکی از این گرگ های تهران من بودم..من یه گرگ بد بودم!
ولی دیگه رابین هود بازی بسه! گرگ بازی بسه! نه به گناهش می ارزه نه به دردسرش! بهتره برم خونه شام بابابزرگمو بدم! اوف! شنبه باید زودتر برم سرکار! هدفونمو روی گوشم گذاشتم..!
این شهر اونی نیست که بزرگ شدیم توش
همرو میشناختیم چی شد گم شدیم توش
همه چی عوض شد
همه چی عوض شد..
صدای بوق ماشین گوشمو کر کرد.. و دوباره یه مازراتی! تو اون ماشین چی میگذشت؟

پایان...

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 18:50 ] [ آیسـآ ]
 کی میگه روز پسر نداریم؟؟؟؟

 

 

پس دوازدهم آذر روز معلولین ذهنی چیه؟!!!!

 

◀دخیا کپی اجباری▶  

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 18:39 ] [ فـآطمه بـآنو* ]

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 18:3 ] [ النـآز ]

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 18:2 ] [ النـآز ]

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 18:2 ] [ النـآز ]

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 18:1 ] [ النـآز ]

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 18:1 ] [ النـآز ]

سلام دوسا...

امتحان ریاضی18تموم...

هوری.....

(میدون هیشکی دعا نکرد برام ولی)مرسی 

بببببببببببببببببببببببببوس

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 15:23 ] [ ریحـآنهـ** ]
🍵کاسه داغ تر از آش میدونی یعنی چی ؟

 

بزار برات بگم،....

 

کاسه داغ تر از آش یعنی اینکه ورزشکارای ما که یه عمر زحمت کشیدن، تو مسابقاتی که میخوان نتیجشو بگیرن میخورن به یه حریف اسراییلی و در حمایت از مردم مظلوم فلسطین ،آینده حرفه ای شون رو باطل میکنن و با حریف بازی نمیکنن و با اشک زمین رو ترک میکنن؛ اونوقت تو تیم ملی فلسطین تو جام ملت های آسیا 5 تا بازیکن اسراییلی وجود داره !!!بعدشم خود فلسطين با اسرائيل بازى دوستانه ميكنه و از همه جالبتر اینه که تیم فوتبال فلسطین بازی دوستانه با تیم ملی مارو رد میکنه...!!!

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 15:21 ] [ حـَבیث (مدیـر وب) ]

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 14:38 ] [ شیـمـآ ]

کی بلده وبلاگ هک کنه تو رو قران زود بگید

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 10:47 ] [ مُبینـآ ]

[ یکشنبه پنجم بهمن 1393 ] [ 21:11 ] [ مُبینـآ ]

[ یکشنبه پنجم بهمن 1393 ] [ 21:8 ] [ مُبینـآ ]

سلام مدیر

من امتحانام هنوز تموم نشده...

منو حذف نکنیا....

فر دا امتحان ریاضی دارم..

اومدم خونه پست میزارم..

فِــــــلن خدا فس...

[ یکشنبه پنجم بهمن 1393 ] [ 19:57 ] [ ریحـآنهـ** ]

یارو ﻣﯿﺮﻩ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ

ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺑﻬﺶ ﻛﺮﻓﺲ ﻣﯿﺪﻥ

ﺷﺎﻡ ﺍﺳﻔﻨﺎﺝ

ﻓﺮﺩﺍﺵ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﻫﻢ

ﺑﻬﺶ ﻧﻮﻥ ﻭ ﺳﺒﺰﻯ ﻣﯿﺪﻥ !!

ﻣﯿﮕﻪ : ﻧﺎﻫﺎﺭ ﭼﯿﺰﻯ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻜﻨﯿﺪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺮﻡ ﻣﯿﭽﺮﻡ :|

[ یکشنبه پنجم بهمن 1393 ] [ 18:35 ] [ مـَریـم ]
سـلآم:)

کـسی میدونه چجوری بـآید فونت رو لپ تآپ نصب کنـیم؟

لطفـا کمکم کـنید

بـآ تچـکر

[ یکشنبه پنجم بهمن 1393 ] [ 16:22 ] [ رَنگیـن دُخت ]
1.http://s1.picofile.com/file/8124592250/www_lady_3d3_blgfa_com_FROZEN_29_.gif http://s1.picofile.com/file/8124593634/www_lady_3d3_blogfa_com_Frozen_27_.jpg

2.http://www.axgig.com/images/65848390623653669086.png http://www.axgig.com/images/27956105268435601761.png

3.http://www.axgig.com/images/43213105006232442402.gif http://www.axgig.com/images/58116669282282572310.jpg

kodom?

[ یکشنبه پنجم بهمن 1393 ] [ 15:27 ] [ هـآنـآ دُختـــ ]
.: :.

درباره وبلاگ

◄بــه نــام خـــدایے که
دغدغــه ے از دســــت دادنــش را نــــداریـــم .. !►




مـآ בختریـــم!

مسلح بـِﮧ פֿطر ناک تریـטּ سلاح جهاטּ مهربانے !

------------------------------

اینجآ پر از ظرآفتہ

ظرآفتے کہ برآ ے בیدنش بآید اهل בل بآشے

ظرآ فتے کہ بہ בست آورבنش آسوטּ نیست


------------------------------


ورود پسرهآ ممنوع نیست

امآ دآشتـטּ لیآقت خواندטּ ظرآفت هآ ے مآ الزامیست


-------------------------------


בختــری نباش که به یه مــرב نیـــاز בاره
בختــری باش که مــرב به اوטּ نیــاز בاره
ایـטּ בو با هم خیلی متفاوتــــنـב ....




------------------------------



زنــــــــهآ نمــک زنـבگی انــב ....


اگـــر نباشنـב مــــرבها می گنـבنــב


بــه ســلامتی هـر چی نمـــکهـ


-----------------------------


به دنیا آمد تا دختر کسی شود
ازدواج کرد تا همدم کسی شود

بچه دار شد تا مــادر کسی شود
برای همه کسی شد،
اما خودش بیکـَس مــانــد ... !

به افتخار تمام مـــــادران ♥


-----------------------------

گـاهـی سـعــی مـی کـنـد ،

مـردانـه بـازی کـنـد !!!

مـردانه کـار کـنـد ...

مـردانـه قـدم بـردارد

مـردانـه فـکـر کـنـد

مـردانـه قـول دهــد

امـا هـر کـاری هـم کـه بـکـنـد

زن اســت !!!

احـسـاس دارد

لـطـیف اسـت
یـک جـا عـقـب مـی نـشـیـنـد و مـحـبـت تـو را مـی خـواهـد
زن اسـت دیـگــر ... !

-----------------------------

مـــــرد که باشي

وقتي دست زنـي را عـــــــــاشقانه مي گيري

تازه مي فهمي مــرد بودن را بايد

ميـانِ دستـــانِ ظـــريف زن احساس کرد ..

------------------------------

سکــــوتــــــــ ...

رســا تــرین فــریــاد یک " زن " است ...

وقتی سکوتـــــ میکند ...

وقتی بحث نمیکند ...

وقتی برای بهـ کرسی نشاندن عقایدش تلاش نمیکند ...

بــفــهــم ..!

کهـ واقعــآ آسیب دیدهـ است ....

-------------------------

اگهـ یهـ زن تو رو اونقـבر בوس בاشتهـ باشهـ



کهـ از آرزوهاش بهـ خاطرت بگذره ،



از خدا یهـ عمر تازه بخواه...



یهـ عمر واسهـ خوشبخت کرבنش خیلی کمهـ!

------------------------------

تعـداد بـآنوهـآی ظـریف نویـس: 99 :)

------------------------------
این وب سایت در ستاد ساماندهی پایگاه های ایرانی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد
--------------------------
در صورت بروز مشکل اینجا بیاید
all-girls.ir
نیرو گرفته از
امکانات وب